Caved in, huh ?

یکی یه لینک از یه بلاگ بهم داد و من شروع کردم به خوندن. عنوان نوشنده «آیین دوستیابی برای درونگرایان» بود. حالا اینکه چرا طرف یه همچین چیزی رو بهم پیشنهاد کرده و فکر کرده که «اینو بدم مهدی» رو کاری ندارم. از سر کنجکاوی شروع کردم به خوندن. یه تیکه ش منو خیلی تو فکر برد.

اخیرا اوضاع این قضیه خیلی وخیم شده. خیلی بیشتر از حد مداوم میگم «ای کاش ما هم چهار تا رفیق داشتیم» که بشه باهاشون حرف زد و استرسی که هست رو تا یه حدی آف لود کرد. ازینا که مثلاً جداً حرفت رو گوش بدن و حتی اگه کاری نکنن حداقل شنونده ی خوبی باشن. پیگیر قضیه باشن. ولی نیستش.

ازین بدتر موقعیه که یاد کارای بد گذشته م میفتم. چرا این حرفو زدم؟ چرا این کارو کردم ؟ چرا اونو ناراحت کردم ؟ و هر بارم که یادم میفته بازم شرمنده میشم پیش خودم و حس بدی بهم دست میده. یه مدت این قضیه این قدری شدید شده بود که شب ها نمی تونستم راحت بخوابم.

یه مقدار هم احساس دشمنی با بقیه حس می کنم. نه اینکه من با اونا مشکل داشته باشم، اونا با من مشکل دارن. و شاید ساخته ی ذهنم باشه، ولی جدا کم شدن اهمیت بقیه بهم رو دارم می بینم و حس می کنم.

اگه همیشه اوضاع اینطوری می بود من مشکلی نداشتم. ولی قضیه اینجاس که شاید همیشه همین بوده و من توجه نداشتم بهش و این چند وقتی که پررنگ تر شده باعث شده گیج تر بشم. نمی دونم باید جیکار کنم.

Round 3

تولدم بود 😀 وارد دهه ی سوم زندگی میشم. تا الآن که بدک نبوده. ببینیم بقیه ش چی میشه.

پ.ن : امسالم مثل هرسال سرجمع 7-8 نفر خبر داشتن 😀 خوبه. Discretion. شایدم Solitude. نمی دونم و مهم هم نیست 😀

The Doc

این تابستون پیش یه دکتر می رفتم. مدت زمانی که بهش مراجعه می کردم … یه کم طولانی بود. اینطوری هم نبود که از قبل بشناسم یا کسی بهم معرفیش کرده باشه. اینکه من مریضش شدم کاملاً حاصل شانس و احتمال بود. باید بگم واقعاً شانس آوردم.

حالا کلاً کارم خیلی به دکترا نیافتاده و دکترای زیادی رو نمی شناسم ( با کی شوخی داریم ؟ کلا آدمای زیادی رو نمی شناسم ). ولی این دکتره … فرق داره. شاید این حس کاملاً یه طرفه باشه (دوباره با کی شوخی داریم ؟ احتمالش خیلی بالاس) ولی خب من واقعاً دوسش دارم. از هر لحاظ خوبه. اخلاقش، بر خلاف تصور من خیلی خوبه. کارش هم خیلی درسته و یه کم شلخته س. این سه تا ویژگی با هم یه آدم جالبی رو ساختن. که حالا همین آدم جالب رو با شوخ طبعی ( بعضی اوقات از نوع intrusive ) و فروتنی قاطی کنیمیه قدم دیگه به دکتر نزدیک میشه.

قراره سه ماه دیگه دوباره ببیمنش. به عمرم فکر نمی کردم برای دیدن دکتر اینطوری باشم. هنوز هیچی نشده دلم براش تنگ شده.

امیدوارم، البته امیدوار که، مطمئنم خیلی زود پیشرفت می کنه و شاید دیگه مثل الآن دم دست نباشه. ولی فکر کنم الآن عقلا تو (به قول خارجیا) تو دفتر اون من آشنا حساب شم. این “آشنایی” تا همین الآنم جواب داده. سعی می کنم نگهش دارم.

And it’s been a year

یه خورده باورش سخته که الآن بیشتر از یه ساله که مادربزرگم فوت کرده. بیشتر از یه خورده. ولی خب در هر صورت یه سال از اولین برخورد جدی من با مرگ می گذره.خیلی تجربه ی بدیه. دلم می خواست برای همه آرزو کنم که این تجربه رو نداشته باشن ولی عملاً غیر ممکنه. چون اگه قرار باشه کسی مرگ اطرافیانش رو حس نکنه مجبوره خودش بمیره و از طرفی خودش هم از اطرافیان بقیه س (سوای افرادی که هیچ کسی رو ندارن … ). بگذریم. دلم تنگ شده. این یه ماهه کلا تو یه حال و هوای بدی بودم. نمی دونم چه مرگم بود ولی حس می کنم بیشترش ربط داشت به نزدیک شدن به سالگرد. حالا شاید اکثر افراد رابطه ی عمیقی با مادربزرگشون نداشته باشن. خود منم خیلی باهاش نبودم. ولی واقعا، واقعا دوسش داشتم. خیلی دوسش داشتم. تلخ ترین قسمت ماجرام اینه که فکر کنم اینو نمی دونست و فوت کرد. دختره میگه میرم باغ روزی 50 تا عکس از خودم می گیرم. ملت از غذایی که بیرون می خورن عکس می گیرن تو اینستاگرام هارت می خورن. با دود قلیون و کلی چیز دیگه عکس می گیرن. خود من اهل عکس گرفتن نیستم، ولی کلی عکس دری بری دارم. اما یه دونه عکسم باهاش نگرفتم… یه خورده زورم میاد و تقصیر همه ش گردن منه. شاید حتی اگه اون روز که می بردنش بیمارستان منم می رفتم زنده می موند (ظاهراً یه بار قلبش وایساد دوباره زد و بعد دیگه واسه همیشه وایساد … شاید اگه من می بودم می تونستم تو سریع تر رسوندنش کمک کنم). ولی خب. الآن دیگه دیره. و تغییری هم تو رفتارم حس نمی کنم. خیلی دلم می خواد هرکسی که باهامه خاطره ی خوبی ازم داشته باشه ولی تو عمل اصلا اینطوری جلوه نمی کنه…

 

خدا بیامرزتش :( ای کاش می بودی…

We Get The World We Deserve

photo_2015-08-11_22-48-25ترو دتکتیو هم تموم شد. اونم چه تموم شدنی. یعنی از این دارک تر و بلیک تر ممکن بود ؟

اکثر مردم میگن که از فصل اول ضعیف تر بود و فصل یک خیلی خوب بود و داستان سریال کند پیشرفت می کرد و اینجور شعر و ورا. ولی من به شخصه اصلاً با فصل یک حال نکردم. به زور تا آخرش تحمل کردم. آره. بازی مک کوناگی قشنگ بود. فلسفه ی فلت-سیرکل بودن زمان باحال بود. دو سه تا سکانس قشنگ داشت. ولی اصلاً جذابیت فصل دوم رو نداشت. تو هیچ لولی. حتی آهنگ ها. از همون سکانس قسمت اول که پاول چراغ موتور هاش رو خاموش می کنه تا آخرش…

حالا سوای تیکه های باحالی که داشت، مخصوصا تیر اندازی آخر قسمت چهارم و شاتگان خوردن ری، قسمت آخر به شکل عجیبی سنگین بود. یعنی طوری بود که آخر سر فساد برنده شد. تاریکی به نور غلبه کرد و تنها کسی که جون سالم به در برد آنی بود. بقیه کاراکتر ها عاقبت خیلی بدی داشتن. و مسلما بد تر از همه شون ری بود. آخرین پیامش به بچه ش نرسید. بدون اینکه بچه هاش رو بشناسه مرد. مرگ پاول رو انداختن گردنش و … they shot him to pieces :(. پاول و فرنک هم جالب نرفتن. کلا وینس وان که کل فصل همه ازش نقد می کردن و می گفتن بده و اینا دو قسمت آخر سنگ تموم گذاشت. خیلی خوب بود. خدافظ …

کلاً این فصل از اون چیزایی بود که روم تاثیر میزاره. چیزی که حالا حالا ها فراموشش نمی کنم. هرچقدرم ایراد بگیرن ازش، هرچقدرم ملت عاشق فصل اول باشن، اندینگ اینقدری سنگین بود که واقعا همه ی عیب و ایرادای سریال به چشم نیاد و بعد ها که آدم یادش میفته یه شاهکار تو ذهنش تجسم شه.و اینجور اندینگ های غمگین و تاریک معمولا زیاد نیستن … خلاصه اینکه دم همه ی کسایی که تو این پروژه شرکت داشتن گرم. عالی بود. تک تک ثانیه هاش می ارزید واسه نگاه کردن.

 

F♥♥k Society

اکثر مردم خیلی محکم و جدی فکر می کنن که آدمای خوبی هستن. فکر می کنن که کمتر از چیزی که حقشونه دارن دریافت می کنن. فکر می کنن که باید به یه سری چیزای خاص جق و حقوق خاصی داشته باشن.

 

اما مشکل اینجاس که اصلا اینطور نیست. اکثرشون آدمای خوبی نیستن. عقلاْ‌ در حدی که فکر می کنن نه. و تعدادیشون تو دنیای که حقشونه زندگی می کنن. خیلیا تو دنیای بیشتر از حقشون زندگی می کنن و افرادی که بیشتر از اینا می ارزن … کم هستن.

اینقدر مثل بقیه ادعا نکنید که با بقیه فرق دارید. اینقدر خود شیفته نباشین. برای ۵ دقیقه دست از عوضی بودن بکشید و سعی کنید دنیای بهتری بسازید.

Goodbye, Eight

Windows_8_logo_and_wordmark

بعد از حدود سه سال، ویندوز 8 رو هم پاک کردم. سرنوشت تلخی که منتظر هر نسلی از نرم افزار ها ، و یا حتی چیزای دیگه هست. الآن رو همه ی دستگاه هایی که باهاشون کار می کنم ویندوز 10 نصب کردم. قبلش رو همشون 8.1 ، و قبل تر از اون 8 نصب بود. بر خلاف اکثریت که همه چیز ویندوز 8 رو می کوبیدن، من دوستش داشتم. حالا شاید استارت اسکرین واقعا از لحاظ طراحی برای کامپیوتر های سنتی مناسب نبود، ولی تقریبا اکثر پلتفرم های رقیب هم این شکلی شدن. نمونه ش گنوم و مک. تو همشون می شد با یه دکمه وارد یه محیط تمام صفحه شد که حالا اسماشون فرق می کرد و اجازه می داد برنامه هایی که دارین رو اجرا کنین. حالا احتمالا به خاطر برنامه های یونیورسال ویندوز و ویندوز فون که روی صفحه های 23 اینچی خیلی جالب نبودن ویندوز 8 اینقدر hate خورد، در حالی که رقباش خیلی سبک قصر در رفتن.

ویندوز 8 برای من از خیلی جهات یه آپگرید کلی برای ویندوز 7 محسوب می شد،علی الخصوص از محاظ پرفورمنس و سرعت. حرف نداشت. تقریباً کل ایرادی که مردم و رسانه ها ازش می گرفتن راه حل های ساده و ابتدایی ای داشت و اینطور نبود که حتما مجبور باشین استارت اسکرین رو ببینین و از برنامه های مترو استفاده کنین. اما ویندوز 10 داره این روال رو عوض می کنه …

خیلی از برنامه های سنتی ویندوز دیگه همینجوری حضوری ندارن، که سنگین ترینشون Photo Viewer ـه. برنامه ای که کمتر کسی قدرش رو می دونه. ولی خب الآن نیستش و برنامه ی پیشفرض باز کردن عکس ها یه اپلیکیشن یونیورسال به اسم Photos ـه. مشکلی با ظاهرش ندارم، ولی خیلی طول می کشه عکسا رو نشون بده. باید دنبال یه نرم افزار خوب بگردم.

مشکل بعدی ای که ویندوز 10 داره دانلود آپدیت ها به صورت خودکار و بدون دخالت کاربره. حالا سوای اینکه آپدیت های ایراد دار چقدر می تونن تو این سناریو ضربه بزنن، این مسئله برا من که اینترنتم capped ـه خیلی گرون در میاد. البته میشه با خاموش کردن سرویس آپدیت به صورت کلی در امان موند، ولی آپدیت منیجری که ویندوز های قبلی داشتن خیلی بهتر بود. اونم پاک شده. حالا بازم با یه اپلیکیشن یونیورسال دیگه به اسم Settings این کارو انجام میدیم.

مشکل دیگه ای که با ویندوز 10 دارم ظاهر دسکتاپ سنتیشه. همه ی پنجره ها سفید رنگن و پنجره ی اکتیو با یه حاشیه باریک رنگی و یه رنگ سفید روشن تر از بقیه مشخص میشه که پیدا کردنش اونقدر ها هم که فکر می کنین ساده نیست. آیکون ها هم از اول طراحی شدن و راستش رو بخواین … اصلا جالب نیستن. مخصوصا که با آیکون ست های جدید گوگل مقایسه ش می کنم. واقعا ضعیف کار شدن و گایدلاین خیلی خاصی تو چشم نیست. کلا شل دسکتاپ باید عوض شه. از ویندوز ویستا به بعد همینه.

اما چیزای خوب ویندوز 10. چیزای خوبش به اندازه ای تبلیغ شدن که خیلی لازم نیست راجع بهشون صحبت کرد، ولی کورتانا واقعا باحاله. دایرکت ایکس 12 کلی پتانسیل داره. استارت منو جدید بگی نگی باحال تر از استارت اسکرینه. انمیشن های جدید تسک بار خیلی خوشگلن. نوتیفیکش سنتر که واقعا لازم بود به شکل فوق العاده خوبی پیاده سازی شده. بعضی از برنامه های یونیورسال ویندوز خیلی خوب کار شدن، ولی خوب inconsistency زیاد تو طراحی برنامه ها دیده میشه. باید بیشتر روش کار می کردن و این که این کارشون باعث modular تر شدن سیستم عامل شده و الآن این برنامه ها رو می تونن جدا از ویندوز آپدیت کنن. باید این کار رو خیلی وقت پیش انجام میدادن. در کل فاصله گیریشون از ویندوز شلی که با ویندوز ویستا معرفی شد قابل تحسینه ولی هنوزم نصف کار ها رو یونیورسال ها انجام میدن نصفش رو شل کلاسیک هایی که از ویندوز ویستا تا الآن فقط شماره ورژنشون عوض شده. باید یه نفس تازه ای تو ریه های شل کلاسیک بدمن. دیگه خیلی تکراری شده. هربار همون ایراد ها، همون ویژگی ها، همون قیافه، همون دستور ها. بسه دیگه.

Nerve

بیشتر از 5 ماهه که هیچی ننوشتم … برا خودم هم جالبه. چون تو این پنج ماه کلی اتفاق افتادش. نمی دونم. شاید سرم زیادی شلوغ بوده. شایدم تنبلیم میومده. شایدم دلیلی نمی دیدم که چیزی پست کنم. ولی خب دامین رو بازم تمدید کردم.

 

یه چند روزیه که یه استرس خاصی دارم. انگار قراره یه اتفاق بد بیفته. نمی دونم تهش چی میشه.

 

+ امروز گروو شارک بسته شد. خیلی حیف شد. سرویس خیلی دوست داشتنی ای بود. تازه طراحی تازه شون رو پیاده سازی کرده بودن. کلی آهنگ خوب اونجا بود گوش می دادم. همه ش در عرض یه روز نابود شد.

 

+ نسبت به آخرین پستم تا الآن، احساس می کنم پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارم. Go me !

Plug the hole, for good

فاک.یو.تو.

تا حالا گدا خطاب نشده بودیم که اونم شدیم. طرف در حدی خودشو دست بالا می بینه که من، من که تو این چیزا میلیون ها بار بهتر از اونم، رو گدا خطاب می کنه. می دونستم بی شعوره. ولی در این حد ؟ به قول کارآگاه True Detective عین مایکل جردن حروم زاده بودن می مونه. هربار که فکر می کنم دیگه حروم زادگی ازین بالا تر پیدا نمیشه، یه رکورد تازه ای می زنه و غافل گیرم می کنه. آدم چقدر بیخود باشه دیگه ؟

رفتش تا یه ماه دیگه تقریبا … اونم تازه نه اون شکلی که مد نظرم بود … همه چه بیخودن!

ازینا بگزیم. اخیراً دلم می خواد با ساحل صحبت کنم. خیلی وقته خبری ازش ندارم. یادمه یه زمانی اینجا رو می خوند. احساس می کنم خودکشی سایبر کرده … پس فکر نمی کنم اینجا رو بخونه دیگه. دلم میخواد ببینم کجاس… داره چیکار می کنه …

حالا از همه ی اینا بگذریم، اخیرا شدیدا احساس می کنم یکی بهم علاقه پیدا کرده. خودم باورم نمیشه 😀 ولی من واقعاً علاقه ای به طرف ندارم. نمی دونم وقتی بیاد جلو حرفشو بزنه چی بگم بهش. اصلا هم دلم نمی خواد حالش رو بگیرم.

آپدیت //
مادرش زنگ زد … آی ریگرت سو ماچ.

همین امروز هم یکی از بچه ها گفت مادر بزرگش فوت کرده … مادر بزرگ منم اخیراً فوت کرده. اتفاقاً خیلی هم دوسش داشتم. احساس می کنم از معدود آدمایی بود که قبولم داشت. این بنده خدایی هم که مادر بزرگش مرده دختر خیلی خوبیه… گریه می کرد :( …  دلم می خواست کمکش کنم ولی کاری از دستم بر نمیومد. واسه همین اتفاقا خودم بدتر شدم … نمی دونم اسمس بدم حالش رو بپرسم کار خوبی کردم یا نه. بنده خدا دم امتحانی …

 

Shaking

خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه این که کسی هم بخونه. ولی این مدته دنیا اسلو-موشن بود انصافاً. یاهو! مسنجر رو هم پاک کردم. کلاً ارتباطم با بیرون کم شده. کلاس ها شروع شدن و حرف زدن با هم کلاسی ها و به قول بقیه اکیپی که تشکیل دادیم ضروریه. ولی خارج از اون هیچی. دلم رو برای عاشورا صابون زده بودم که اونم مالید دیگه.

 

بیشتر که بهش فکر می کنم بیشتر با عقل جور در میاد. برتری کاملی داره. نظم خاصی تو علائم هستش. تو رفتارم هستش. چپ و راستی در کار نیست. یه چیز خیلی راست و تمیزیه. اما، اما، اما نمی دونم چیکار کنم. همه چی واضحه ها! می دونم چی میخوام، می دونم چطوری بخوام، اما جرئتش نیست ظاهراً.

بریم جلو ببینیم چی میشه