Shaking

خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه این که کسی هم بخونه. ولی این مدته دنیا اسلو-موشن بود انصافاً. یاهو! مسنجر رو هم پاک کردم. کلاً ارتباطم با بیرون کم شده. کلاس ها شروع شدن و حرف زدن با هم کلاسی ها و به قول بقیه اکیپی که تشکیل دادیم ضروریه. ولی خارج از اون هیچی. دلم رو برای عاشورا صابون زده بودم که اونم مالید دیگه.

 

بیشتر که بهش فکر می کنم بیشتر با عقل جور در میاد. برتری کاملی داره. نظم خاصی تو علائم هستش. تو رفتارم هستش. چپ و راستی در کار نیست. یه چیز خیلی راست و تمیزیه. اما، اما، اما نمی دونم چیکار کنم. همه چی واضحه ها! می دونم چی میخوام، می دونم چطوری بخوام، اما جرئتش نیست ظاهراً.

بریم جلو ببینیم چی میشه

 

Banging, on and on

دیروز فرین رو تو خیابون دیدم. دستش تو دسته یه پسره بود. نمی دونم من رو دید یا نه، اما مطمئنم بار اولم نیست که می بینمش تو خیابونو می دونم حتی اگه من رو به جا آورد هم عمداً سلام نداد. کلاً خودش رو می گیره. ولی این دفعه … غافل گیرانه تر از هر موقع دیگه ای بود. نه این که به من ربطی داشته باشه ها. نه. احتمالا اسمم رو هم نمی دونه. شاید یه روزم تو دانشگاه هم دیگه رو دیدیم. ظاهراً تو یه دانشگاهیم. ولی به هر حال یه زمانی خیلی به این آدم فکر می کردم. نه اینکه انتظارش رو نداشته باشم ها. همیشه می دونستم که رو زمین نمودنه. بقیه م رو زمین نموندن. شرط می بندم. الآن مطمئنم دست ساحل هم تو دست یکی دیگه س. اونم خب به هر حال یه آدمه و تابع هرمون هاش. احتمال این که دست لیلا هم تو دست کس دیگه ای باشه زیاده. نمی دونم. روم نمیشه بپرسم. از طرفی بهش هم نمیاد. ولی احساس می کنم تا این که بفهمم تکلیف چیه خیلی طول نمی کشه. و حس هم می کنم بد تموم میشه. منم خب راستشو بخوای خوشم نمیاد از اوضاعی که دارم. دلم می خواد با یکی زد و بند داشته باشم. ولی دو ساله که خبری نیست.

 

ای کاش یه آپدیتی چیزی از بقیه می داشتم. مخصوصاً از ساحل. کلا از بقیه خبر زیادی ندارم. آدم خاصی هم نیست که باهاش صحبت کنم. دو سه بار سعی کردم سر صحبت رو با نیما باز کنم. یه بارش رو فقط موفق شدم. اگه می تونستم با لیلا صحبت کنم خیلی خوب می شد. ولی فکر می کنم یه کم حال به هم زن باشه این حرکت.

 

ببینیم چی میشه آقا. فعلا که همه با هم زد و بند دارن. علی مونده و حوضش.

Toxic

تو چیزیت نیست.

چرا داری با خودت این کارو می کنی ؟

دقیقاً میخوای چی رو ثابت کنی ؟

برنده نمی شی.

نمی خوام که ادامه بدی … میخوام که بخوای که ادامه بدی.

 

همه چی داره بدتر و بدتر و بدتر میشه.اصلاً نمی دونم چیکار کنم. فردا یا شاید پس فردا دوباره می بینمش. تأثیرش اینقدر تو من زیاده که حتی بقیه هم متوجه شدن. تأثیر خطرناکی هم هست. اینقدر خطرش جدی هست که الآن قفل قفلم. اصلاً دو سال اخیر زندگیم رو ریختم دور واقعاً. به کارای که کردم فکر کن … به کارای که دلم می خواست بکنم فکر کن … چیزی که الآن هستم با چیزی که دو سال پیش بودم تناسب کمتری داره از انتظارم. یک یا چند چیز، یه جا، خیلی بد خراب شدن. آخرش کار به اینجا کشید. فکر نمی کنم کاری از دستم بر بیاد. احتمالاً فردا پس فردا هم یکی دیگه بیاد سراغش و عقل رو از سرش بپرونه و بره برای همیشه. که آخر سر علی بمونه و حوضش. که علاوه بر از دست دادن زمان، چیزای دیگه هم از دست بدم. از زندگی خودم عقب بمونم. دلم می خواد بهش زندگ بزنم. صحبت کنم باهاش. یه ساعت … دو ساعت … سه ساعت. تا زمانی که پشت تلفن خوابش ببره. خیلی کارای عجیب دیگه هم میخوام بکنم. عشق می کنم تو یه اتاق خالی باهاش بشینم فقط. صحبت کنه، نه کار خاص دیگه ای. خیلی، خیلی، خیلی وقته با کسی صحبت نکردم. خیلی دلم میخواد خودم رو خالی کنم. ولی متاسفانه آدمش نیست.البته از پس کسی هم کاری بر نمیاد. حتی اگه کسی بخواد کمک بکنه هم من نمی دونم چه مرگمه. دلم می خواد دنیا رو ببندم به روی خودم. اینور و اونور اصلاً احساسات پایداری ندارم. نمی دونم چه مرگمه ! ولی مطمئنم که چیز بدیه و هرچه زودتر کاریش کنم، بهتر. اما حوصله ی اون رو هم ندارم…

Like I’m someone you might know

از همون اوایل سپتامبر به بعد همه چی درهم برهم و نامنظم بوده. مادربزرگم فوت کرد. مجبور بودیم به شهری که ساکنش بود بریم. تا حالا مرگ رو از این نزدیکی ندیده بودم. چند ساعت قبل فوتش تو خونه ما بود. اصلاً از خونه ی ما بردنش بیمارستان خراب شده که اونجا تموم کرد. تو مراسم ختمش شدیداً احساس trivial بودن می کردم. اصلاً نه کسی سلام می کرد، نه کسی نگاه می کرد و دلداری دادن هم که پیشکش. خیلی دلم می خواست یکی رو محکم بغل کنم. بار اول نبود همچین حسی دارم، ولی اینبار خیلی شدید بود. اما به خاطر روابط کم عمق با بقیه، بیش از حد مرد جلوه کردن قیافه یا شایدم زمخت بودنش یا کلاً هر دلیلی این اتفاق نیافتاد. بیشتر از همه دلم برای پدربزرگم می سوخت. خیلی ناراحت بودا. انگار نه انگار این همون آدمی بود که 18 ساله می دیدمش. علاوه بر مرگ همسرش، باید دراما و گه بازی دیگران رو هم تحمل می کرد این وسط. احساس می کنم من از معدود کسایی بودم که بهش سردرد ندادم. خیلی بد شد. در حدی بد شد که برگشتن بهش گفتن تو دقش دادی. به من اگه می گفتن دیگه تا عمر داشتم باهاشون حرف نمی زدم هیچ، همونجا دهنم رو باز می کردم و هرچی بلد بودم می کفتم و اگه کار به دعوا می کشید هم جلو می رفتم.سر مجلسش هم من کمک می کردم. ازم بهونه های بنی اسراییلی زیاد گرفتن، تحمل کردم. با این حال کماکان سنگین بود.

تو نود درصد این ماجرا ها هم اون حضور داشت. خیلی نزدیک تر از چیزی که تو این همه مدت بودیم شده بودیم. خیلی تایم بیشتری رو با هم صرف کردیم و بیشتر با هک رو در رو بودیم. من خوشم اومد. با این که موقعیت بدی بود، ولی از معدود چیزای خوب این چند روز بود. فهمیدم که می تونم فیزیکی بهش بیش از حد نرمال نزدیک شم. شماره ش رو هم گرفتم ازش. ولی بازم خیلی دوریم. دلم می خواست نزدیک نگهم داره و بهم بگه که نرم. حتی دعوتش کردیم خونه مون. اما مودبانه با دلایل منطقی رد کرد. بازم همین هفته می بینمش. هرچی که بیشتر میشه احساس تاثیر بیشتری از این آدم می کنم. خطرناک هم هست این تاثیر. عقلا برا الآن.

جواب دانشگاه هم اومد. همه ی چیزایی که خوشم میومد و حالت ایده ال داشتن برای رتبه م هم مجاز بودن که همین قضیه باعث شد همون شماره ی یک رو قبول شم. فردا میرم کارت دانشجویی بگیرم و بعد از ظهرش دوباره بریم برای مراسم و این حرفا.

تو همین چند روز هم آلبوم جدید U2 اومد. Songs of innocence. خیلی خوشم اومد از آلبوم. کلا چندتا آلبوم تازه گرفتم که قشنگن، اما این گل سرسبدشون بود. کمتر از یه هفته دیگه م آلبوم پوتز میاد. یه چیز ماهی شده نزدیکی این دو آلبوم. حیف که تو این دوران شلوغی افتاد فقط. شاید بعدا تو به پست راجع به هر دو آلبوم صحبت کردم. به هر حال تو یکی از خاص ترین زمان های سال و شاید هم دوران نوجوانیم هستم.

TheFappening//Another dream

این یکی تازه نیست. فقط چند روزیه که عکسای نود از چندتا بازیگر و مدل لیک شدن که همه ش رو میشه تو /r/TheFappening پیدا کرد. خود ساب دو سه روزه ساخته شده و آخرین بار که چکش کردم 100 هزار تا سابسکرایب داشت. دیشبتم یه جا 51 هزار نفر آن بودن. بالاترین رقمی که تو ردیت دیدم تا حالا.همیشه همین بوده البته. همیشه بازیگرا و مدلا و موزیسین ها و ورزش کار ها خیلی بیشتر تو چشم بودن تا افرادی که مهم ترن. خود عکسا هم همچین مالی نیستن. محتوی اروتیکای خیلی قوی هم داریم. متاسفانه فکر می کنم افراد کمی برای این حرفم ارزش قائلن و واسه همین همینجا نوشتم. ولی اگه به جا لاورنس فرضا توروالدز معروف می بود یا تسلا یا فرمی قطعاً جای بهتری زندگی می کردیم.

و حالا نمی دونم چرا، منم دیشب تحت تآثیر همین قضیه و چیزایی که نیما بعد از چند روز بی خبری بهم گفت خواب های اذیت کن دیدم :D چیزایی که دلم نمی خواد راجع بهش بنویسم. ولی کلاً گیری کردم از دست خواب. 1/3 زندگی هر کسی رو تشکیل میشه و این همه هم خواب های بد از آب در میاد. تا یه مدتی هم خودت از تخیلات ذهن استند بای خودت ناراحت میشیا! خیلی مسخره س. خدا کنه زود تر یه خبری شه :D حوصله م سر رفته.

It was to move on + Iran//Music

بعد از یک سال و سه ماه  تم بلاگم رو عوض کردم. تابستون بود و بیکاری. کار خوبی هم کردم. راضی هستم. قالب قبلی هم کار خودم بود و به نظر خودم قشنگ بود ولی امسال بعد از این که متریال دیزاین گوگل رو دیدم تحت تاثیرش قرار گرفتم و چیزی که الآن هست یه الهام گیری (شاید آماتور) از همون دیزاین لنگوجه. شاید بعد از یه مدت دیگه بلاگ رو تعطیل کنم. الان بیشتر از دو ساله که همینا هست. قبلش هم پست مست زیاد نبود. نمی دونم. همینطوری برا فان می نویسم. قدیما یه کم امید داشتم که شاید چند نفر بخونن، ولی دیگه فکر نکنم کسی باشه که مثلا هر هفته یه بار چک کنه فرضاً. شاید اگه کمتر خصوصی بنویسم و بیشتر راجع به چیزایی که دوست دارم اوضاع فرق کنه. نمی دونم!

 

بگذریم. این چند مدت که تو جو دیز بودم یه کم هم موزیک ایرانی گوش دادم. خیلی نه ها ! کلا از دو تا آرتیست. اولیش زدبازیه که خیلی محبوبه و یه سیرکل جرک و فنبویزم بزرگ دورشه. «سیگار صورتی» رو گرفتم. اعتراف می کنم که از کار خوشم اومد. هیپ هاپ جالبی بود. واسه همین رفتم سراغ چند تا دیگه از کاراشون. از چیزایی که من شنیدم، حدود سه پنجمش مضمون «ما از تو و بقیه بهتریم.» داشت. یه غرور و نارکیسیسم غیر ضروری ای تو دیسکوگرافیشونه. در حدی که بعد از چندتا کار برام غیر قابل تحمل شد و همون سیگار صورتی رو نگه داشتم. حالا اینکه از بقیه بهترن یا نه کاری ندارم. اینکه دلشون می خواد این موضوع رو هم بیان کنم به من بازم هیچ ربطی نداره. اما این که قسمت عمده ی دیسکوگرافی یه بند خودستایی باشه دیگه غیر حرفه ایه انصافاً. جیم پیج و دیوید گیلمور اینقدر ادعا نداشتن طفلکی ها.

 

بعد همینطوری هم که داشتم تو آزشیو خودم چرخ می زدم، یه تیربوت ایرانی دیدم برا پینک فلوید به اسم Any Colour You Like. آرتیست یکی از این ترک ها «مادمازل» بود. همینطوری گوش دادم از صداش خودشم اومد. سرجش کردم و به پیج اینستاگرامش رسیدم و از فرط بیکاری و فضولی نسبتاً بالا شروع کردم به چک کردن عکساش… با انتظاری که داشتم مطابقت نداشت. اسم «مادمازل» به شخصه برای من یه جورایی نارکیسیسمه. ولی این آدم شخصیت سایبری جالبی داره و نارکیسیستی شدیدی به چشمم نخورد. در حد معمولی همه ی آدم ها. حالا تو دنیای واقعی چجور آدمیه نمی دونم، کلمه کلیدی «شخصیت سایبر» ـه تو جمله. خیلی باحاله :D یه HTC Desire C داره که همه ی عکساش رو با اون میگیره. آرایش ملایمی داره بر خلاف اکثر افرادی که تو موزیک پاپ هستن. بریکنگ بد نگاه می کنه(می کرد) و فنه. فوتبال فنه. از بازار (اندروید) استفاده می کنه. فرط و فرط سلفی می گیره از خودش و از این پستای «تهران مال منی» و «تهران دوست دارم» هم داشت. تقریباً هر چیزی که می شد تو پروفایل دختر میانگین ایرانی پیدا کرد. چیز ژیله پیله داری نبود. اما صدای فوق العاده زیبایی داره و موزیک هم گوش میده. وقتی اینقدر وقت گذاشته که تو تریبوت به پینک فلوید شرکت کنه احتمال اینکه سلیقه ی موسیقیش بد باشه خیلی کمه. پس با دختر همسایه که هر روز از خودش 83 تا عکس می گیره فرق داره. ولی آدم بی ادعاییه. دو سه تا از کاراش هم گوش دادم. جالبن ! البته اهراً تنها کار نمی کنه و ساز و ایناش رو بقیه می زنن و خودش فقط وکال کار می کنه. از آهنگای قشنگ پاپ فارسی هستن. خیلی گوش نمیدم ولی خوب اینور اونور مردم پلی می کنن من هم می شنوم ناچاراً. کلاً آرتیست جالبیه و اینکه فرضاً فن برکینگ بده برای من جالب بود. کلاً آدم فوق العاده فانی به نظر می رسه :D

 

آها ! یه چیز فوق العاده بی ربط. سهیل پی سیش رو آپگرید کرد. من سیستم رو از نزدیک ندیدم ولی تو کل پروسه ی انختاب قطعه و خرید و ستاپش بودم. چیز سرگرم کننده ای بود. ذوق هم داشتم راسش رو بخوای :D اولین باری نبود که با یکی دیگه برا خودش کیس انتخاب می کنم و اینا. ولی بازم باحال بود. سیستم خیلی خوبی هم شده. مبارکش باشه :D

The shadows got it good, really, really good

logo_potf_dazeسینگل جدید پوتز منتشر شد. و محشره. واقعاً محشره. چند وقتی بود که لیک شده بود ولی فایل رمز داشت. نمی شد گوش داد. تا این که امروز بالاخره رسمی رلیز شد و فایل هاش نت رو پر کرد.

اعتراف می کنم که چیزی که انتظار داشتم نیست. من بعد از شنیدن پرویو منتظر چیزی شبیه Signs Of Life بودم. شاید خیلی خیلی کم شبیهش باشه، ولی اصلاً نزدیک به چیزی که من تصور می کردم نیست. اولش شاید یه کم نا امید شده بودم، ولی الآن کاملاً راضی هستم. این آهنگ از طایفه ی Dreaming Wide Awake ـه. از The Distance  ـه. از Kamikaze Love ـه.

ریتم و موزیک و ساز کنار، لیریک کار هم چیز جالبیه. دو تیکه ی فوق العاده خفن توش هست.

Reality’s a three way, a scenery defined
By tomorrow dubbed a mystery and the past just blurry lines
If there’s ever been injustice in my name, I bow unto blame

و …

So I crawl across the state line, to another state of being
Holding on for dear life to the better days I’ve seen
Long for the comfort of your loving arms, your passions, your charms

اما ویدئو ی آهنگ … ویدئوی آهنگ به شکل مسخره ای خوب در اومده. مارکوی جستر رو عشقه. می دونم، شاید همه خوششون نیاد، شاید واقعاً شاهکار هم نباشه و شاید ویدئو های قدیمیشون از این قشنگ تر باشن، ولی من از ویدئو هم راضی هستم. هرچند که لباس های پرومو تنشون نیست و از میک آپ هم خوشم نمیاد. اما این یکی فرق می کنه.

می مونه خود آلبوم. می خوام یه گیفت کارت آمازون بگیرم و بخرمش. ده دلاره. اگه می شد سی دیش رو خرید …

The first artistic purchase

امروز بالاخره بعد از کلی صبر و پست و اینور اونور بسته ی سهیل رسید دستم! توش چی بود ؟ کتاب S و آلبوم کلدپلی، گاست استوریز.

 

آلبوم

قبلا راجع به آلبوم حرف زدم.  آلبوم خیلی قشنگه. اگه امسال پوتز آلبوم نمی داد بهترین آلبوم سالم می شد ( البته امیدوارم این حرفم درست بمونه و به هیچ طریقی نتونم گاست استوریز رو به جلوس گادز ترجیح بدم ) و به خاطر بار اولی که گوش دادم بهش خاطره انگیز شده. احساسات شخصی زیادی هم درگیرشه … خلاصه که آلبوم قشنگه و جنس کاورش هم بهتر از چیزیه که تصور می کردم. هرچند که جلدش رو شکوندم :D خود سی دی هم که چیز معمولی ایه. باهاش سه تا پیکسل(بج – Badge ) هم دادن که البته هر سه تاش مال سهیل بود ولی فقط یکیش رو (همون دو تا بال رو آرتورک) رو برداشت و دو تای دیگه رو به من داد.

 

کتاب

جدی دارم می گم. بهترین کتابیه که می تونین بخونینش. به خاطر داستان جالبش. به خاطر ادبیات خوبش. به خاطر فرمت فوق العاده جذابش و به خاطر جلد خفنش. به جای اینکه آیس اند فایر و آلیس بخونین بشینین اس بخونین. توقعتون میره بالا. خیلی هم میره بالا. کتاب یه داستانه تو یه داستانه دیگه. یه کتابه که یه نویسنده با اسم مستعار نوشته و کاراش خیلی اسم در کردن و چند دهه بعد تو همین سالای خودمون دو تا دانش آموز(جو؟) تو کتاب بعد از اینکه یکیشون می دزده کتاب رو و اون یکی پیداش می کنه تعامل می کنن. بعد لابه لای کتاب که پر نوتش کردن هم برای هم دیگه چیزای جالبی مثل این نقشه از کمپوسشون ( که ظاهراً رو دستمال کاغذی دانشگاهشون هم کشیدن)  یا این کارت تاروت رو برای هم دیگه جا می زارن لای صفحه ها.کیفیت چاپ هم خیلی بالاست. هم کاغذا قدیمی به نظر میان، هم چیزای خودکاری و مدادی. اگه حرف به حرفم مقایسه کنی می بینی که یه فونت نیست و واقعاً دو تا آدم تو نسخه ی دیجیتالش نوشتن. مثل همون چیزایی که تو عکس تاروت هست.

 

من

در حالی که این برای اکثریت دنیا چیز گنده ای نیست، برای من خیلی هیجان انگیز و جالب بود. چون …

  • اولین بارم بود که یه کتاب اصلی یا یه آلبوم اصلی می خرم. قبلاً هرچی که بود piracy بود.
  • محصولای خاصی هستن و همینطوریش هم یکیشون ارزش معنوی داره و اون یکی چیزیه که احتمالاً دیگه شبیهش رو تو یه مدت خیلی خیلی طولانی نبینم.
  • این جور چیزا مثل گوشی و عطر و لباس و ماشین داخل کشور نمیاد. مخاطباش رو داره، درست. ولی خیلی کمه. محدودت قانونی هم داره.
  • یه جورایی سوغات از کسیه که تا حالا ندیدمش و نمی دونم چه صدایی داره ولی به شکل مسخره ای بهش اعتماد دارم و صمیمی ام باهاش.
  • آدم تنهایی هستم و دوست هایی هم که دارم خارج برو نیستن. این فرصتی بود که مشابهش رو تا حالا نداشتم.

 

Eventually something had to give in [ Real isn't epic, Real isn't pretty, Real isn't pleasant ]

بالاخره باید خراب می شد. می دونستم که میشه، نمی دونم چرا ناراحتم.  کلا همیشه باید چیزای مهم خراب شن. قشنگ این رو من تو زندگی بیست ساله م دارم. اکثر چیزای مهم خراب شدن.

البته یه کم حقمه. کلا آدم بیخودیم. جهان خلقت و به طولش خدا همونطوری با من رفتار می کنه که من با اونا، شاید یه کم شدیدتر و بدجسنانه تر.

شاید کم کم وقتشه به این وضعیت نابود یه سر و سامان بدم نه؟ دیگه خسته شدم از خودم و مسخره بازیام. دراماتیکه، ولی واقعا شکسته م.

Erm … wat ?

اعتراف می کنم. غافل گیر شدم. اصلاً باورم نمی شد. نه حسی که بهم دست داد رو نه حدس راست و دقیق عاطفه رو.قبل اینکه بریم تو این فکر بودم که چقدر شکسته م که می خوام اینجوری جلو برم :D فوق العاده ضایعه، ولی از اون جایی که چیز خاصی به ذهنم نمی رسید و درجه ی اهمیت دهیم رو صفر بود، کاریش نکردم. پشیمون هم نشدم. به هر حال اگه اینقدر تابلو بوده که عاطفه فهمیده، چرا بقیه نه ؟ شایدم خودم خودم رو لو دادم. ولی جدی عجب چیزیه لعنتی. قشنگ یه سر و گردن از من بالاتره. خیلی بیشتر از قبل مردد شدم.

 

روزای اخیر «حس» بهم دست. فردا باید برم کار سربازی و تموم کنم. پس فردا جواب کنکور میاد. عجب هفته ای نه ؟! تازه قراره یکی از دوستام آلبوم جدید کلدپلی رو برام تهیه کنه. اولین بارمه که یه آلبوم اوریجینال می خرم. ذوق زده م حقیقتش.