The Big bad wolf in a big bad world

bigbywolf

Badass ? BADASS ? I’ll give you BADASS. PLENTY.

دوباره قسمت سوم رو بازی کردم. این دفعه گرگ جالبی نبودم. از این که کسی جدیم نمی گرفت خسته شدم. از این که به خاطر قضاوت دیگران مجبور بودم نقش گرگ خوب رو بازی کنم خسته شدم. وقتی هیچ کس سرش تو کار خود نیست و همه تو کارم دخالت می کنن، باید منتظر جواب خشنی باشن. تا قبل این بتمن فیبل تاون بودم. ولی دیگه بتمن بازی بسه. قضیه جدیه. هیچ کس هم کمکی نمی کنه. بیگبی تنهاس. چه شخصیت جالبی براش ساختن … هیچ وقت فکر نمی کردم آقا گرگه ای که خونه ی سه بچه خوک و خراب کرد و خودش رو جای مادربزرگ شنل قرمزی زد اینقدر جالب باشه. احتمالاً اگه به بقیه بگم مسخره می کنن، ولی سری فیبلز خیلی قشنگه. شما رو چه فیبلز آخه. برین درگیر برنامه های مسخره ی خودتون باشین. دوباره قضیه قضیه ی شپارد و آدام جنسنه. خیلی وقتا از به بازی گرفته شدن شخصیت توسط بقیه خسته می شدم. ای کاش توی دنیای واقعی هم می شد بیگبی خودم رو بازی کنم. امروز سعی کردم. خوب نبود. قسمت جدید Orphan Black هم دارم می گیرم. اگه امشب تونستم نگاش کنم همین پست رو آپدیت می کنم.

آپدیت ۱ // ای کاش افراد بیشتری متوجه بودن که نکته ی اصلی قول دادن اینه که تغییر شرایط نباید توی قولی که داده شده تأثیری داشته بشه.

You’re (not) as bad as everyone thinks you are

دوباره برگشتیم خونه ی اول. دوباره حس و حال بد همیشگی بهم دست داده.۲۰۴۸ باز شدم. ظاهراً کل دنیا درگیر بازیه. برخلاف فلپی برد بازی قشنگ و فکری ایه. ذهن آدم رو از مشغله هاش دور می کنه. هدف اصلی هر سرگرمی ای که صرفاً وقتی طرف رو میخواد تا بهش یه ذهن آزاد بده. موقع بازی کردن به چیزی فکر نمی کنم. مگه زمانی که دیگه به آخرش برسم و با حسرت کاشی ۱۰۲۴ امو نگاه کنم. ای کاش یه آدم معقول می بود که می تونستم باهاش حرفای تکراریمو بزنم. از این که کسی این قضیه رو جدی نگرفته خسته شدم… ولی دیگه نمی دونم چطوری بگم. از همین که اینا رو اینجا می نویسم و کسی هم می خونه هم حس خوبی ندارم. ولی تنها جاییه که می تونم «گویا» باشم. به هر حال، اینا خیلی وقته که دست از اهمیت دادن کشیدن … Fuck youse all

Violence, Lean And Kiss, To those who forgot, and other stories

 

punchmetodeath

//Violence, abuse and mistreat

عجیب ترین عیدی امسالم یه پنجه بکس بود! یه پنجه بوکس واقعی که قیافه ش ترسناکه و معلومه قالبش کاملاً دست سازه. حالا شنیدن جمله هایی مثل «تا مرگ مشتم بزن» یا «با مشت بزن تو صورتم» به شکل قابل توجهی شنیدنی تره :D دوشبگی که ظراحی کرده این سلاح سرد رو فقط به قصد درد و شکنجه ساختتش، به درد کشتن نمی خوره، مگه اینکه بدونی کجا رو بزنی. به شخصه اهل خشونت نیستم، ولی زود عضبانی میشم و استفاده از خشونت برای فردی که عصبانیه راه حل آسون و نزدیکیه :D و کلاً خوشم میاد چیزای غیر قانونی داشته باشم. مشروب و ماهواره اینا که دیگه سوسول بازی شده، ولی به صورت جدی خریدن یه پیستول تو ذهنمه :D نه اینکه بخوام کسی رو بکشم یا بانک بزنم، فقط به خاطر ابهت و جذبه ای که داره. شایدم یه روزی نظرم راجع بهش عوض شد. به هر حال فعلا که نمی تونم بگیرم.

این چند روزه دامین دان بود. تقصیر خودم هم شد، دیر تمدید کردم! وگرنه این مدت اینقده خوب بود ! دیروز روز آخر مدرسه بود. دیگه رفت. فقط مونده امتحانا. چیزی نبود که من تو ذهنم داشتم، ولی به هر حال هرچی که بود تموم شد. احتمالاً تا اول سال تحصیلی بعد شدیداً احساس تنهایی کنم، که طبیعی هم هست :D تابستون باید سرم رو گرم کنم … اگه استرس بزاره.

//You should lean and kiss

*از نوشته های رمانتیک تیپ فیسبوکی بدم میاد. کلاً از جمعیت ایرانی فیسبوک بدم میاد. این یه تقلید بچگونه از جمعیت ایرانی فیسبوک نیست ! *

وقتی که با «اون طرف» داری صحبت می کنی، باید تو چشماش نگاه کنی. باید بعدی سوئیچ کنی رو لباش، دوباره به چشماش. باید اینقدر این کار رو انجام بدی که پاهات شل شن. دلت بلرزه. باید دستات رو بزاری رو چشماش. باید خم شی و ببوسیش :) افسوس که من خیلی وقته تو جشم کسی نگاه نکردم. سوپرمنه و کاخ تنهاییش :D  میگن یونانی های باستان معتقد بودن که انسان های اولیه دو تا سر و چهار تا دست و پا داشتن. زئوس از ترس قدرتشون، همه شون رو به دو روح جدا و دو جسم جدا تقسیم کرد که بقیه زندگیشون محکوم به پیدا کردن «نیمه ی گمشده» باشن. خیلی بهتر از افسانه های مسخره ی ایرانیه.

//To those who forgot : ” History repeats itself.”

یادشون رفته نه ؟ چه آسون !  آخه چطوری ؟! چرا من نمی تونم ؟ چرا هنوز من عذاب کاری رو که نکردم می کشم ؟! اصلاً چرا این قضیه هنوز مطرحه ؟ از فکر کردن خسته شدم.

همه به یکی دیگه رسیدن، نه ؟ من موندم و من و من هیچکی دنبال جنون نبود. هیچکس بهترین رو نخواست. همه دنبال یه چیز «معقول» بودن. امیدوارم به چیزی که می خواستن رسیده باشن و همچنین امیدوارم که دنیای دیگه ای وجود داشته باشه، چون مطمئنم افرادی هستن که برای بخشش باید التماسم کنن. و شاید، فقط شاید، یه روزی، یه جایی تو زندگیشون، یه نفر ، یه طوری تلافی همه چیز رو در بیاره. که احتمالش بالاس. کبوتر با کبوتر، باز با باز. کسی نمی تونه از اعمالش فرار کنه. امیدوارم بپوسین.

آپدیت ۱ : کارماسوترا :D

Late Night Watching TV, Fuck Could I know and other stories

خبر رسیده که کریس مارتین داره از زنش جدا میشه. نه اینکه برام مهم باشه نه اصلا. زنگی شخصی دو تا آدم که هیچ وقت ندیدمشون و نخواهم دید برام اهمیتی نداره. جایی که من اخبار می خونم یه خانومه هست که زندگیش همین چیزاس. فقط همین مهمل ها رو پست می کنه و خب تایتل چشم من رو گرفت. بعد همین خانومه تئوری داد ( که احتمالاً خیلی های دیگه هم همین کارو کردن) لیریک آلبوم بعدی کلدپلی ( که خب مارتین نویسنده ی اصلیه ) از این قضیه الهام سنگینی گرفته و Magic و Another’s Arms از اون ترک های تأثیر گرفته ن. اگه این قضیه راست باشه گوش دادن به آلبوم یه کم تلخ می شه راستشو بخواین :D بعد ببین طرف برگشته چی گفته …

Our moms were raised by depression-era ladies who used a single tea bag for two cups of tea and never met a leftover they didn’t eat.

چرا بعضیا اینطورین ؟ دپرشن ارا ؟ مثلاً وضعیت مردا وقتی تو جنگ جهانی یک و دو هم دیگه رو می کشتن و تا حد مرگ تو معدنا کار می کردن خیلی بهتر بود ؟ الآن که فکرشو می کنم افراد زیادی کلاً حق به جانبن و فکر می کنن که دنیا بهشون بدهکاره. مخصوصاً این پست های «هر دختری شایسته ی اینه، هر دختری شایسته ی اونه.» برگشته میگه «حق هر دختریه که پسری تو زندگیش داشته باشه که همیشه بتونه وادار به لبخندش کنه، حتی اگه خودش نخواد.» بعد من نمی دونم «هر دختری» چه غلطی کرده که این حقش باشه. چه منتی سر دیگران داره که این حقشه. از همه ی اینا گذشته، پسر بدبخت چی ؟ اگه حق هر دختری اینه، چرا هر پسری همچین حقی نداره ؟ گیر یه جماعت خود-خدا-پندار افتادیم به خدا.  از طرفی هم دکتر هو میگه ۹۰۰ سال زندگی کردم، ولی کسی رو ندیدم که مهم نباشه. به نظرم راست میگه. ولی از طرفی از این که با این احمقا «هم نوع» حساب میشم احساس بدی بهم دست میده. چرا خورشید نمی ترکه تا هممون بمیریم من راحت شم ؟ این سیاره ی لعنتی این همه میلیون سال دور خورشید گشت تا آخرش بشه این ؟! زکی ! نابود شه بهتره.

حالا از این بحثا که بگذریم. علی کوچولو شروع کرده به صحبت کردن. خیلی راحت صحبت می کنه. میگه می خنده بازی می کنه. محمد هم که الآن بیشتر از یک سالش شده راه می ره. خیلی لوس شده ولی. ولی برام جالب بود که این بچه ها چقدر سریع عوض شدن و رشد کردن. البته رشدشون طبیعی بود طفلکیا. من زمان طولانی رو کوتاه حس کردم :D

بعد این … عادت تازه ای رو که از اسفند ماهه پیدا کردم به شکل خیلی بدی دیروز انجامش دادم. خودم از خودم خجالت کشیدم. حالا چطوری تو چشاش نگا کنم لعنتی ؟! :|

آپدیت//

به نظر خودم تو کاری انجام میدم چندان خوب نیستم. خیلی تمرین کردم، پس مطمئنم از کسی که تا حالا امتحانش نکرده بهترم. ولی هیچ پیشرفتی نمی کنم. تو نمی خوای که من خودمو ببازم و بهم میگی که به مرور زمان بهتر میشم. پس من به کوشیدن ادامه میدم.

دست و بالم اخیراً تنگ بوده. ماشینم خراب شد. و پول تازه شو ندارم. تا جایی که میشه پس انداز می کنم، ولی شغل پر درآمدی ندارم. به اندازه کافی پول اضافی برای رسیدن به خودم ندارم. اما تو تو یادم میندازی که پول رو لازم دارم، پس من به کوشیدن ادامه میدم.

بعضی روزا ی خیلی گرفته ن و حس تنهایی دارن. اما پیش بقیه بودن خسته کننده س. اونا فقط بعد از یه نقطه ای بدترش می کنن. بهم میگی که با مردم تعامل کنم، حتی اگه شده یه ذره. پس من به کوشیدن ادامه میدم.

هنوزم راجع به دختره خیلی فکر می کنم. می دونم که همه ش گذشته، خیلی گذشته، و باید فراموش بشه.  بهم میگی که سعی کنم و راجع بهش فکر نکنم. موفق نمیشم، ولی من به کوشیدن ادامه میدم.

واقعاً خسته م. و خیلی خوشحال میشم استراحت کنم، کلی کار دارم. ذهنم هیچ وقت آروم نمی گیره. ساده نیست. زاستشو بخوای خیلی هم سخته … پس … کی می تونم از کوشیدن دست بکشم ؟

ترجمه ای آزاد از این کامیک.

آپدیت ۲ // این کامیک.

آپدیت ۳ // این کامیک

آپدیت ۴ // فک می کنم حالم خیلی بده… برم یکم استراحت کنم.

آپدیت ۵ // این کامیک …

New fuckin’ year, new fuckin’ me bullshits

حدود ۸ ساعت دیگه سال تحویله.  بالاخره ۹۲ هم تموم شد. خیلی سریع گذشت … اصلاً حوصله ی شنیدن دری بری های مردم راجع به اینکه امسال این میشه امسال اون میشه رو ندارم و کلی بگم الآن رو هیچکی متمرکز نیستم. برا خودم نشستم همینطوری :D امسال به همه ی کسایی که شماره شون رو طوری داشتم سال نو رو تبریک گفتم. بار اولمه این کارو می کنم. اکثر اوقات ترجیح میدم رو در رو یا از پشت خط باشه. ولی دیگه حال و حوصله ی اونم ندارم :D تقریباً همه هم جواب دادن. البته به نیما و ساحل هم اسمس دادم که واقعاً می شد نفرت رو توی جواب هاشون حس کرد :D پسر چقدر دلخورن ازم ! شایدم خوششون نمیاد! قبلاً یادمه جفتشون بلاگ رو می خوندن ولی الآن فوق العاده بعید می دونم این کار رو بکنن :D حتی در حد یه نگاه :D وقتی باهام صحبت نمی کنن دلیلی نداره اینجا رو دنبال کنن ! :-?? یه حس نیمه بدی دارم همین الآن :D یه جور استرس خفیف همراه با وحشت. ای کاش یکی می بود باهاش صحبت می کردم ولی همه درگیر نوروزن :D ولش کن … مهم نیست.

خب، از اونجایی که من خیلی با مزه م و این لفظ Fuckin’ Fuckin’ هم خوبه، فاکین چیزای مورد علاقه ی امسالم رو می نویسم! فاک ! ( از فارسی نوشتن کلمات انگلیسی بیزارم. )

//Fuckin’ survive

هر روز هدفم همینه ! تو دنیایی که ذره ی خدا کشف شده و حالا دیگه می دونیم چرا هستی وزن داره و نورون ها بعد از نابودیشون کماکان رو هم دیگه تاثیر می گذارن واقعاً بعید نیست من همین الآن ایست قلبی کنم و بمیرم. هر روز مراقب خودم هستم تا این اتفاقا نیفته و برنامه ی سال بعد هم همینه. می خوام زنده بمونم.

// A fuckin’ nice university

چند وقته ؟ ۹ ماه میشه که تو خیال خودم دارم برای چهار سال بعدی زندگیم به شکل مسخره ای شدید درس می خونم و همه ی چیزایی که فهمیدم و نفهمیدم رو انبار می کنم تو ذهنم. خب مسلمه که خیلی بد میشه اگه تلاش صمیمانه ی یک ساله م شکست بخوره :D اونم با انتظارایی که ازم میره ! علاوه بر زمان از دست داده، رنج و عذاب، هزینه و افکار، شخصیتم نابود میشه :D من اصلاً اینو نمی خوام. ولی بازم به خودم امیدوارم. ان شا الله که امیدم نا امید نمیشه. احتمالاً جای خوبی برم :D

// A fuckin’ instrument to play my fuckin’ heart

خبر گیتار خریدن سعید و امیر رو که شنیدم از گذشته مصمم تر شدم. تا امروز که فرصتش رو نداشتم. یا خیلی بچه بودم یا پولشو نداشتم یا اینکه درگیر چیز دیگه ای بودم و نشده. احتمال اینکه امسال هم بخرم کمه. ولی سعی می کنم که یه ساز، ترجیحا یه گیتار الکتریک بخرم.  می خوام نابغه ی درونم خودنمایی کنه :D

// A fuckin’ nice girl to commit a fuckin’ relationship with

این یکی سخته ! دست منم نیست ! همین طوریش هم تحمل من برای همه سخته ! حالا فرض کن طرف بخواد دوستمم داشته باشه :D وای خدا ! به شخصه فکر نمی کنم خبری باشه، ولی اگه موردی پیش اومد عرض اندام خواهم کرد :-” بلند عرض اندام خواهم کرد :-”

// more fuckin’ friends

دوست چیز خوبیه. به درد می خوره. امسال چون قراره آدمای جدیدی رو ببینم امیدوارم که چند تا دوست هم پیدا کنم. شاید یه روزی به دردم خوردن !

// more fuckin’ coding

همینطوریش چیزی بلد نیستم ! تابستون که شد یه کم دیگه کار می کنم و کدنویسی بیشتری یاد بگیرم. به دردم می خوره. می دونم که می خوره.

اگه تا آخر امشب چیز دیگه ای به ذهنم رسید سعی می کنم قبل از سال تحویل اضافه کنم !

خدا کنه امسال هم خوب باشه !

آپدیت ۱ : عیدی امسال. دیگه رفت تا تابستون.

آپدیت ۲ :
Calling out the father, prepare as we will,watch the flames burn auburn on … DESOLATION comes upon the sky … Now I see fire, Inside the mountain. I see fire, burning the trees. I see fire, hollowing souls. I see fire. blood in the breeze.

Still Admiring Everyone/Another’s Arms

//Admiring

چند روز پیش دیدمش. طی همین قضیه ی سکته و بیمارستان. جای خوبی نبود. معلومه که نبود. البته که نبود ! بعد دوباره رفتم تو فکر های عمیق همیشگی :D نمی دونم چرا کلاً من اینقدر به همه چیز و همه کس فکر می کنم ! همینقدری که من به بقیه فکر می کنم بهم فکر میشه اصلا ؟ :D بعد حالا کلاً وضعیت من خیلی خرابه تو این یه مورد ! یکی نیست بگه بشین درستو بخون تو رو چه به این کارا ! شبیه بیگبی ای تو ! :D

 

//Another’s Arms

دو سه روز پیش بود که آهنگ جدید کلدپلی رو شنیدم. توی اجرای زنده ی فستیوال آی تونز امسال رویل شد. آهنگ فوق العاده قشنگه و به تایتل آلبوم جدیدشون هم میاد. Ghosty as fuck. شعرش رو هم خیلی دوست دارم علاوه بر ریتمش. حس نیمه نا خوشایندی بهم دست می داد اوایل که گوش می دادمش. انگار مثلاً غم و غصه ی ۴ سال اخیر رو زیر نور می گذاشت :D اشتیاقم برای آلبوم جدیدشون بیشتر شده، ولی از اون از از کار لینکین پارک ناراضیم. و از طرفی هم منتظر کار جدید پوتز هم هستم که تا حالا صداشون در نیومده، در حالی که دو سال پیش همین موقع آلبوم لیک شده بود… عجب روزایی بود نوروز ۹۱ :D  هاه.

Blast radius, huh ?

امروز ۱۵ اسفنده. ۲ هفته مونده به نوروز. یعنی یه سال، یه سال، دو سال و باز هم دو سال از همه ی اینا گذشت ؟!

دلم نمی خواد باور کنم، ولی تقویم دروغ نمی گه. واقعاً نوروز ۹۳ رسیده. کل این سال … کل این احساس می کردم که یه بمب ترکیده هستم. یه بمبی که همه ازش دور شدن. تا آسیب نبینن ؟ شاید. تا صدای تایمرو نشنون؟ شاید. تا از دور منظره رو ببینن ؟ شاید. ولی مسلماً به نفع من نبوده.  کل این سال فاصله گرفتن بود. ولی فوق العاده سریع گذشت ! نمی دونم چرا. شاید چون دیگه دنبال کسی نمی دوییدم. شاید به خاطر اینکه دیگه برام مهم نبود که کی یادشه و کی یادش نیست. شاید چون تو لحظه فقط خودم بودم و خودم و بیشتر به خودم می رسیدم تا به بقیه. ولی وقتی که قبلو نگاه می کنم همه فرق کردن. من تقریباً ثابت موندم. و همینش یه کم ترس ناکه راستشو بخوای. همه دارن فرار می کنن. تو که دنبالشون ندویی فاصله ت بیشتر و بیشتر میشه. اما تصمیمی نیست که تو بگیری. و بدیش اینه که نمی دونی دوباره می بینشون یا نه. تا حدود پریروز دو هفته ای بود که مینیمال ترین صحبت رو با دوستام داشتم. که اکثرش هم با سعید بود. تو مدرسه که دیگه اوضاع خیلی وحشتناکه !

نیمه ی اول سال رو دنبال درست کردن روابط نابود شده ی ۹۱ کردم. نیما و ساحل. که خوب مشخصاً کار نکرد :D تازه همه چی بدتر شد. و پدرم که خیلی مشکل درست نشد. نیمه ی دوم سال رو هم بیشترش رو تنها بودم. یه مدتش هم شدیداً مثل سابق با نیما صحبت می کردم و این اواخرش که زمستون باشه با سعید بیشترین صحبت رو داشتم. چیز خنده دار اینه که افراد دنیای واقعی فقط موقع حضور شخصی به درد می خورن. که به درد منی که بیشتر تایم رو تو خونه م نمی خوره.

اما از ایناش بگذریم، سال خیلی پایداری بود و انگشت وسطی از طرف خدا دریافت نشد :D ولی خوب دوباره نوروز میاد و باید حواسم به داستان های احتمالی باشه. مخصوصاً که نوروز امسال قراره با نوروز هفت سال اخیر فرق داشته باشه :D

Invisible to most

نمی بینن. نه. واقعاً نمی بینن. همه تو صورتم نگاه می کنن و پیش خودشون هیچ فکری نمی کنن. همه قیافه ی یه پسری رو می بینن که بیشتر از سنش می زنه. یه پسر فوق العاده معمولی با صورت نسبتاً کریه که تو زندگیش کار بد آنچنانی نکرده. کسی که سرش تو درسه، کاری به کار کسی نداره، سر به زیره و هیچی نمی دونه. احتمالاً اگه هم باهاش دعوا کنی گریه ش می گیره و حاضره هر کسی رو بغل کنه. ناسزا گفتنم بلد نیست و دیوارش از همه کوتاه تره. یه آدم فوق العاده خوشحال که همیشه لبخند رو داره. تازه از خونه پول مول زیادم نمی گیره. از لباسش معلومه. استیلش چیپه کلاً. اینقدر معصومه که حتی نمی دونه تنباکو چه بویی میده. ولی حال گرفتن ازش لذت خاصی داره. طرف اینقدر سوسوله که از هیچی نمی تونه سو استفاده کنه. فوق العاده هم متدینه. فقط حیف که عینکی نیس !

اما اما اما … من کارایی کردم که با استاندار همه تون ضایه س. کارایی که هیچ وقت فکر نمی کردم بکنم. کارای به مراتب بدتر از برچسب هایی که گاهی اوقات از دستم در می ره و به مردم بیچاره می زنم.

من مشکلای خودم رو دارم. اگه بقیه می تونستن این رو درک کنن خیلی خوب می شد. می دونستن منم می فهمم که «بد» یعنی چی. می دونستن که منم تو تاریکی های به مراتب عمیق تری از اونا هستم. می دونستن که تصویر من از خود من خیلی بعیده. می تونستن نشونه هایی که خودم تو خودم می بینم رو ببینن. می فهمیدن که این دیوار برلینی که دور خودم کشیدم رو دوست ندارم، ولی مجبورم که توش باشم.  ای کاش می فهمیدن که بعضی حرف ها هیچ وقت یادم نمیره. ای کاش می فهمیدن که بعضی چیزا یاد آور اونا هستن. ای کاش به قول یکی سعی می کردن از خودشون خاطره های خوب به جا بزارن …

اینقدر دلم می خواد با بضعیا حرف بزنم که نگو … ولی زورکی نمیشه که. خیلی وقتا به این فکر می کنم که اونام به من فکر می کنن یا نه. فکر می کنم اصلا این کارو نمی کنن.

پست اسکریپت : این مشکلا کاملاً لوس و دخترونه س. می دونم. مشکل جدی وقتیه که صبح با صدای سگ از خواب بیدار می شی و چند نفر می گیرنت که ببرن سرتو ببرن. (سومالی ؟ سوریه ؟ ) ولی نه سگه مشکلای منو کوچیک تر می کنه، نه مشکلای من مشکل اون اعدامی بدبخت رو بزرگتر.  It is what it is. مگه نه رفیق ؟

پست اسکریپت دو : آفرین. این اسپم بات ها وردپرسم رو پیدا کردن. آفرین.

It’s the Wrong People, not the solitude!

f

Violets are violet, not fuckin’ blue bitch!

grumpytineکله ی طرف رو بریدن ! چه مناسبتی به عشق داره آخه ؟!