We Get The World We Deserve

photo_2015-08-11_22-48-25ترو دتکتیو هم تموم شد. اونم چه تموم شدنی. یعنی از این دارک تر و بلیک تر ممکن بود ؟

اکثر مردم میگن که از فصل اول ضعیف تر بود و فصل یک خیلی خوب بود و داستان سریال کند پیشرفت می کرد و اینجور شعر و ورا. ولی من به شخصه اصلاً با فصل یک حال نکردم. به زور تا آخرش تحمل کردم. آره. بازی مک کوناگی قشنگ بود. فلسفه ی فلت-سیرکل بودن زمان باحال بود. دو سه تا سکانس قشنگ داشت. ولی اصلاً جذابیت فصل دوم رو نداشت. تو هیچ لولی. حتی آهنگ ها. از همون سکانس قسمت اول که پاول چراغ موتور هاش رو خاموش می کنه تا آخرش…

حالا سوای تیکه های باحالی که داشت، مخصوصا تیر اندازی آخر قسمت چهارم و شاتگان خوردن ری، قسمت آخر به شکل عجیبی سنگین بود. یعنی طوری بود که آخر سر فساد برنده شد. تاریکی به نور غلبه کرد و تنها کسی که جون سالم به در برد آنی بود. بقیه کاراکتر ها عاقبت خیلی بدی داشتن. و مسلما بد تر از همه شون ری بود. آخرین پیامش به بچه ش نرسید. بدون اینکه بچه هاش رو بشناسه مرد. مرگ پاول رو انداختن گردنش و … they shot him to pieces :(. پاول و فرنک هم جالب نرفتن. کلا وینس وان که کل فصل همه ازش نقد می کردن و می گفتن بده و اینا دو قسمت آخر سنگ تموم گذاشت. خیلی خوب بود. خدافظ …

کلاً این فصل از اون چیزایی بود که روم تاثیر میزاره. چیزی که حالا حالا ها فراموشش نمی کنم. هرچقدرم ایراد بگیرن ازش، هرچقدرم ملت عاشق فصل اول باشن، اندینگ اینقدری سنگین بود که واقعا همه ی عیب و ایرادای سریال به چشم نیاد و بعد ها که آدم یادش میفته یه شاهکار تو ذهنش تجسم شه.و اینجور اندینگ های غمگین و تاریک معمولا زیاد نیستن … خلاصه اینکه دم همه ی کسایی که تو این پروژه شرکت داشتن گرم. عالی بود. تک تک ثانیه هاش می ارزید واسه نگاه کردن.

 

F♥♥k Society

اکثر مردم خیلی محکم و جدی فکر می کنن که آدمای خوبی هستن. فکر می کنن که کمتر از چیزی که حقشونه دارن دریافت می کنن. فکر می کنن که باید به یه سری چیزای خاص جق و حقوق خاصی داشته باشن.

 

اما مشکل اینجاس که اصلا اینطور نیست. اکثرشون آدمای خوبی نیستن. عقلاْ‌ در حدی که فکر می کنن نه. و تعدادیشون تو دنیای که حقشونه زندگی می کنن. خیلیا تو دنیای بیشتر از حقشون زندگی می کنن و افرادی که بیشتر از اینا می ارزن … کم هستن.

اینقدر مثل بقیه ادعا نکنید که با بقیه فرق دارید. اینقدر خود شیفته نباشین. برای ۵ دقیقه دست از عوضی بودن بکشید و سعی کنید دنیای بهتری بسازید.

Goodbye, Eight

Windows_8_logo_and_wordmark

بعد از حدود سه سال، ویندوز 8 رو هم پاک کردم. سرنوشت تلخی که منتظر هر نسلی از نرم افزار ها ، و یا حتی چیزای دیگه هست. الآن رو همه ی دستگاه هایی که باهاشون کار می کنم ویندوز 10 نصب کردم. قبلش رو همشون 8.1 ، و قبل تر از اون 8 نصب بود. بر خلاف اکثریت که همه چیز ویندوز 8 رو می کوبیدن، من دوستش داشتم. حالا شاید استارت اسکرین واقعا از لحاظ طراحی برای کامپیوتر های سنتی مناسب نبود، ولی تقریبا اکثر پلتفرم های رقیب هم این شکلی شدن. نمونه ش گنوم و مک. تو همشون می شد با یه دکمه وارد یه محیط تمام صفحه شد که حالا اسماشون فرق می کرد و اجازه می داد برنامه هایی که دارین رو اجرا کنین. حالا احتمالا به خاطر برنامه های یونیورسال ویندوز و ویندوز فون که روی صفحه های 23 اینچی خیلی جالب نبودن ویندوز 8 اینقدر hate خورد، در حالی که رقباش خیلی سبک قصر در رفتن.

ویندوز 8 برای من از خیلی جهات یه آپگرید کلی برای ویندوز 7 محسوب می شد،علی الخصوص از محاظ پرفورمنس و سرعت. حرف نداشت. تقریباً کل ایرادی که مردم و رسانه ها ازش می گرفتن راه حل های ساده و ابتدایی ای داشت و اینطور نبود که حتما مجبور باشین استارت اسکرین رو ببینین و از برنامه های مترو استفاده کنین. اما ویندوز 10 داره این روال رو عوض می کنه …

خیلی از برنامه های سنتی ویندوز دیگه همینجوری حضوری ندارن، که سنگین ترینشون Photo Viewer ـه. برنامه ای که کمتر کسی قدرش رو می دونه. ولی خب الآن نیستش و برنامه ی پیشفرض باز کردن عکس ها یه اپلیکیشن یونیورسال به اسم Photos ـه. مشکلی با ظاهرش ندارم، ولی خیلی طول می کشه عکسا رو نشون بده. باید دنبال یه نرم افزار خوب بگردم.

مشکل بعدی ای که ویندوز 10 داره دانلود آپدیت ها به صورت خودکار و بدون دخالت کاربره. حالا سوای اینکه آپدیت های ایراد دار چقدر می تونن تو این سناریو ضربه بزنن، این مسئله برا من که اینترنتم capped ـه خیلی گرون در میاد. البته میشه با خاموش کردن سرویس آپدیت به صورت کلی در امان موند، ولی آپدیت منیجری که ویندوز های قبلی داشتن خیلی بهتر بود. اونم پاک شده. حالا بازم با یه اپلیکیشن یونیورسال دیگه به اسم Settings این کارو انجام میدیم.

مشکل دیگه ای که با ویندوز 10 دارم ظاهر دسکتاپ سنتیشه. همه ی پنجره ها سفید رنگن و پنجره ی اکتیو با یه حاشیه باریک رنگی و یه رنگ سفید روشن تر از بقیه مشخص میشه که پیدا کردنش اونقدر ها هم که فکر می کنین ساده نیست. آیکون ها هم از اول طراحی شدن و راستش رو بخواین … اصلا جالب نیستن. مخصوصا که با آیکون ست های جدید گوگل مقایسه ش می کنم. واقعا ضعیف کار شدن و گایدلاین خیلی خاصی تو چشم نیست. کلا شل دسکتاپ باید عوض شه. از ویندوز ویستا به بعد همینه.

اما چیزای خوب ویندوز 10. چیزای خوبش به اندازه ای تبلیغ شدن که خیلی لازم نیست راجع بهشون صحبت کرد، ولی کورتانا واقعا باحاله. دایرکت ایکس 12 کلی پتانسیل داره. استارت منو جدید بگی نگی باحال تر از استارت اسکرینه. انمیشن های جدید تسک بار خیلی خوشگلن. نوتیفیکش سنتر که واقعا لازم بود به شکل فوق العاده خوبی پیاده سازی شده. بعضی از برنامه های یونیورسال ویندوز خیلی خوب کار شدن، ولی خوب inconsistency زیاد تو طراحی برنامه ها دیده میشه. باید بیشتر روش کار می کردن و این که این کارشون باعث modular تر شدن سیستم عامل شده و الآن این برنامه ها رو می تونن جدا از ویندوز آپدیت کنن. باید این کار رو خیلی وقت پیش انجام میدادن. در کل فاصله گیریشون از ویندوز شلی که با ویندوز ویستا معرفی شد قابل تحسینه ولی هنوزم نصف کار ها رو یونیورسال ها انجام میدن نصفش رو شل کلاسیک هایی که از ویندوز ویستا تا الآن فقط شماره ورژنشون عوض شده. باید یه نفس تازه ای تو ریه های شل کلاسیک بدمن. دیگه خیلی تکراری شده. هربار همون ایراد ها، همون ویژگی ها، همون قیافه، همون دستور ها. بسه دیگه.

Nerve

بیشتر از 5 ماهه که هیچی ننوشتم … برا خودم هم جالبه. چون تو این پنج ماه کلی اتفاق افتادش. نمی دونم. شاید سرم زیادی شلوغ بوده. شایدم تنبلیم میومده. شایدم دلیلی نمی دیدم که چیزی پست کنم. ولی خب دامین رو بازم تمدید کردم.

 

یه چند روزیه که یه استرس خاصی دارم. انگار قراره یه اتفاق بد بیفته. نمی دونم تهش چی میشه.

 

+ امروز گروو شارک بسته شد. خیلی حیف شد. سرویس خیلی دوست داشتنی ای بود. تازه طراحی تازه شون رو پیاده سازی کرده بودن. کلی آهنگ خوب اونجا بود گوش می دادم. همه ش در عرض یه روز نابود شد.

 

+ نسبت به آخرین پستم تا الآن، احساس می کنم پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارم. Go me !

Plug the hole, for good

فاک.یو.تو.

تا حالا گدا خطاب نشده بودیم که اونم شدیم. طرف در حدی خودشو دست بالا می بینه که من، من که تو این چیزا میلیون ها بار بهتر از اونم، رو گدا خطاب می کنه. می دونستم بی شعوره. ولی در این حد ؟ به قول کارآگاه True Detective عین مایکل جردن حروم زاده بودن می مونه. هربار که فکر می کنم دیگه حروم زادگی ازین بالا تر پیدا نمیشه، یه رکورد تازه ای می زنه و غافل گیرم می کنه. آدم چقدر بیخود باشه دیگه ؟

رفتش تا یه ماه دیگه تقریبا … اونم تازه نه اون شکلی که مد نظرم بود … همه چه بیخودن!

ازینا بگزیم. اخیراً دلم می خواد با ساحل صحبت کنم. خیلی وقته خبری ازش ندارم. یادمه یه زمانی اینجا رو می خوند. احساس می کنم خودکشی سایبر کرده … پس فکر نمی کنم اینجا رو بخونه دیگه. دلم میخواد ببینم کجاس… داره چیکار می کنه …

حالا از همه ی اینا بگذریم، اخیرا شدیدا احساس می کنم یکی بهم علاقه پیدا کرده. خودم باورم نمیشه 😀 ولی من واقعاً علاقه ای به طرف ندارم. نمی دونم وقتی بیاد جلو حرفشو بزنه چی بگم بهش. اصلا هم دلم نمی خواد حالش رو بگیرم.

آپدیت //
مادرش زنگ زد … آی ریگرت سو ماچ.

همین امروز هم یکی از بچه ها گفت مادر بزرگش فوت کرده … مادر بزرگ منم اخیراً فوت کرده. اتفاقاً خیلی هم دوسش داشتم. احساس می کنم از معدود آدمایی بود که قبولم داشت. این بنده خدایی هم که مادر بزرگش مرده دختر خیلی خوبیه… گریه می کرد :( …  دلم می خواست کمکش کنم ولی کاری از دستم بر نمیومد. واسه همین اتفاقا خودم بدتر شدم … نمی دونم اسمس بدم حالش رو بپرسم کار خوبی کردم یا نه. بنده خدا دم امتحانی …

 

Shaking

خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه این که کسی هم بخونه. ولی این مدته دنیا اسلو-موشن بود انصافاً. یاهو! مسنجر رو هم پاک کردم. کلاً ارتباطم با بیرون کم شده. کلاس ها شروع شدن و حرف زدن با هم کلاسی ها و به قول بقیه اکیپی که تشکیل دادیم ضروریه. ولی خارج از اون هیچی. دلم رو برای عاشورا صابون زده بودم که اونم مالید دیگه.

 

بیشتر که بهش فکر می کنم بیشتر با عقل جور در میاد. برتری کاملی داره. نظم خاصی تو علائم هستش. تو رفتارم هستش. چپ و راستی در کار نیست. یه چیز خیلی راست و تمیزیه. اما، اما، اما نمی دونم چیکار کنم. همه چی واضحه ها! می دونم چی میخوام، می دونم چطوری بخوام، اما جرئتش نیست ظاهراً.

بریم جلو ببینیم چی میشه

 

Banging, on and on

دیروز فرین رو تو خیابون دیدم. دستش تو دسته یه پسره بود. نمی دونم من رو دید یا نه، اما مطمئنم بار اولم نیست که می بینمش تو خیابونو می دونم حتی اگه من رو به جا آورد هم عمداً سلام نداد. کلاً خودش رو می گیره. ولی این دفعه … غافل گیرانه تر از هر موقع دیگه ای بود. نه این که به من ربطی داشته باشه ها. نه. احتمالا اسمم رو هم نمی دونه. شاید یه روزم تو دانشگاه هم دیگه رو دیدیم. ظاهراً تو یه دانشگاهیم. ولی به هر حال یه زمانی خیلی به این آدم فکر می کردم. نه اینکه انتظارش رو نداشته باشم ها. همیشه می دونستم که رو زمین نمودنه. بقیه م رو زمین نموندن. شرط می بندم. الآن مطمئنم دست ساحل هم تو دست یکی دیگه س. اونم خب به هر حال یه آدمه و تابع هرمون هاش. احتمال این که دست لیلا هم تو دست کس دیگه ای باشه زیاده. نمی دونم. روم نمیشه بپرسم. از طرفی بهش هم نمیاد. ولی احساس می کنم تا این که بفهمم تکلیف چیه خیلی طول نمی کشه. و حس هم می کنم بد تموم میشه. منم خب راستشو بخوای خوشم نمیاد از اوضاعی که دارم. دلم می خواد با یکی زد و بند داشته باشم. ولی دو ساله که خبری نیست.

 

ای کاش یه آپدیتی چیزی از بقیه می داشتم. مخصوصاً از ساحل. کلا از بقیه خبر زیادی ندارم. آدم خاصی هم نیست که باهاش صحبت کنم. دو سه بار سعی کردم سر صحبت رو با نیما باز کنم. یه بارش رو فقط موفق شدم. اگه می تونستم با لیلا صحبت کنم خیلی خوب می شد. ولی فکر می کنم یه کم حال به هم زن باشه این حرکت.

 

ببینیم چی میشه آقا. فعلا که همه با هم زد و بند دارن. علی مونده و حوضش.

Toxic

تو چیزیت نیست.

چرا داری با خودت این کارو می کنی ؟

دقیقاً میخوای چی رو ثابت کنی ؟

برنده نمی شی.

نمی خوام که ادامه بدی … میخوام که بخوای که ادامه بدی.

 

همه چی داره بدتر و بدتر و بدتر میشه.اصلاً نمی دونم چیکار کنم. فردا یا شاید پس فردا دوباره می بینمش. تأثیرش اینقدر تو من زیاده که حتی بقیه هم متوجه شدن. تأثیر خطرناکی هم هست. اینقدر خطرش جدی هست که الآن قفل قفلم. اصلاً دو سال اخیر زندگیم رو ریختم دور واقعاً. به کارای که کردم فکر کن … به کارای که دلم می خواست بکنم فکر کن … چیزی که الآن هستم با چیزی که دو سال پیش بودم تناسب کمتری داره از انتظارم. یک یا چند چیز، یه جا، خیلی بد خراب شدن. آخرش کار به اینجا کشید. فکر نمی کنم کاری از دستم بر بیاد. احتمالاً فردا پس فردا هم یکی دیگه بیاد سراغش و عقل رو از سرش بپرونه و بره برای همیشه. که آخر سر علی بمونه و حوضش. که علاوه بر از دست دادن زمان، چیزای دیگه هم از دست بدم. از زندگی خودم عقب بمونم. دلم می خواد بهش زندگ بزنم. صحبت کنم باهاش. یه ساعت … دو ساعت … سه ساعت. تا زمانی که پشت تلفن خوابش ببره. خیلی کارای عجیب دیگه هم میخوام بکنم. عشق می کنم تو یه اتاق خالی باهاش بشینم فقط. صحبت کنه، نه کار خاص دیگه ای. خیلی، خیلی، خیلی وقته با کسی صحبت نکردم. خیلی دلم میخواد خودم رو خالی کنم. ولی متاسفانه آدمش نیست.البته از پس کسی هم کاری بر نمیاد. حتی اگه کسی بخواد کمک بکنه هم من نمی دونم چه مرگمه. دلم می خواد دنیا رو ببندم به روی خودم. اینور و اونور اصلاً احساسات پایداری ندارم. نمی دونم چه مرگمه ! ولی مطمئنم که چیز بدیه و هرچه زودتر کاریش کنم، بهتر. اما حوصله ی اون رو هم ندارم…

Like I’m someone you might know

از همون اوایل سپتامبر به بعد همه چی درهم برهم و نامنظم بوده. مادربزرگم فوت کرد. مجبور بودیم به شهری که ساکنش بود بریم. تا حالا مرگ رو از این نزدیکی ندیده بودم. چند ساعت قبل فوتش تو خونه ما بود. اصلاً از خونه ی ما بردنش بیمارستان خراب شده که اونجا تموم کرد. تو مراسم ختمش شدیداً احساس trivial بودن می کردم. اصلاً نه کسی سلام می کرد، نه کسی نگاه می کرد و دلداری دادن هم که پیشکش. خیلی دلم می خواست یکی رو محکم بغل کنم. بار اول نبود همچین حسی دارم، ولی اینبار خیلی شدید بود. اما به خاطر روابط کم عمق با بقیه، بیش از حد مرد جلوه کردن قیافه یا شایدم زمخت بودنش یا کلاً هر دلیلی این اتفاق نیافتاد. بیشتر از همه دلم برای پدربزرگم می سوخت. خیلی ناراحت بودا. انگار نه انگار این همون آدمی بود که 18 ساله می دیدمش. علاوه بر مرگ همسرش، باید دراما و گه بازی دیگران رو هم تحمل می کرد این وسط. احساس می کنم من از معدود کسایی بودم که بهش سردرد ندادم. خیلی بد شد. در حدی بد شد که برگشتن بهش گفتن تو دقش دادی. به من اگه می گفتن دیگه تا عمر داشتم باهاشون حرف نمی زدم هیچ، همونجا دهنم رو باز می کردم و هرچی بلد بودم می کفتم و اگه کار به دعوا می کشید هم جلو می رفتم.سر مجلسش هم من کمک می کردم. ازم بهونه های بنی اسراییلی زیاد گرفتن، تحمل کردم. با این حال کماکان سنگین بود.

تو نود درصد این ماجرا ها هم اون حضور داشت. خیلی نزدیک تر از چیزی که تو این همه مدت بودیم شده بودیم. خیلی تایم بیشتری رو با هم صرف کردیم و بیشتر با هک رو در رو بودیم. من خوشم اومد. با این که موقعیت بدی بود، ولی از معدود چیزای خوب این چند روز بود. فهمیدم که می تونم فیزیکی بهش بیش از حد نرمال نزدیک شم. شماره ش رو هم گرفتم ازش. ولی بازم خیلی دوریم. دلم می خواست نزدیک نگهم داره و بهم بگه که نرم. حتی دعوتش کردیم خونه مون. اما مودبانه با دلایل منطقی رد کرد. بازم همین هفته می بینمش. هرچی که بیشتر میشه احساس تاثیر بیشتری از این آدم می کنم. خطرناک هم هست این تاثیر. عقلا برا الآن.

جواب دانشگاه هم اومد. همه ی چیزایی که خوشم میومد و حالت ایده ال داشتن برای رتبه م هم مجاز بودن که همین قضیه باعث شد همون شماره ی یک رو قبول شم. فردا میرم کارت دانشجویی بگیرم و بعد از ظهرش دوباره بریم برای مراسم و این حرفا.

تو همین چند روز هم آلبوم جدید U2 اومد. Songs of innocence. خیلی خوشم اومد از آلبوم. کلا چندتا آلبوم تازه گرفتم که قشنگن، اما این گل سرسبدشون بود. کمتر از یه هفته دیگه م آلبوم پوتز میاد. یه چیز ماهی شده نزدیکی این دو آلبوم. حیف که تو این دوران شلوغی افتاد فقط. شاید بعدا تو به پست راجع به هر دو آلبوم صحبت کردم. به هر حال تو یکی از خاص ترین زمان های سال و شاید هم دوران نوجوانیم هستم.

TheFappening//Another dream

این یکی تازه نیست. فقط چند روزیه که عکسای نود از چندتا بازیگر و مدل لیک شدن که همه ش رو میشه تو /r/TheFappening پیدا کرد. خود ساب دو سه روزه ساخته شده و آخرین بار که چکش کردم 100 هزار تا سابسکرایب داشت. دیشبتم یه جا 51 هزار نفر آن بودن. بالاترین رقمی که تو ردیت دیدم تا حالا.همیشه همین بوده البته. همیشه بازیگرا و مدلا و موزیسین ها و ورزش کار ها خیلی بیشتر تو چشم بودن تا افرادی که مهم ترن. خود عکسا هم همچین مالی نیستن. محتوی اروتیکای خیلی قوی هم داریم. متاسفانه فکر می کنم افراد کمی برای این حرفم ارزش قائلن و واسه همین همینجا نوشتم. ولی اگه به جا لاورنس فرضا توروالدز معروف می بود یا تسلا یا فرمی قطعاً جای بهتری زندگی می کردیم.

و حالا نمی دونم چرا، منم دیشب تحت تآثیر همین قضیه و چیزایی که نیما بعد از چند روز بی خبری بهم گفت خواب های اذیت کن دیدم 😀 چیزایی که دلم نمی خواد راجع بهش بنویسم. ولی کلاً گیری کردم از دست خواب. 1/3 زندگی هر کسی رو تشکیل میشه و این همه هم خواب های بد از آب در میاد. تا یه مدتی هم خودت از تخیلات ذهن استند بای خودت ناراحت میشیا! خیلی مسخره س. خدا کنه زود تر یه خبری شه 😀 حوصله م سر رفته.